تبلیغات
سکوت سرد
سکوت سرد
یکشنبه 26 فروردین 1386
دو راهی

در جاده درست در آن هنگام که

در اوج حرکت هستی ناگهان از دور متوجه چیزی میشوی

می ایستی

آه باز هم به دوراهی رسید م انتخاب با من است اما راه با کیست

احساس می کنم باز هم باید به ایستم باز هم دچار دوراهی ام

راستی می شود زندگی را بر سر همین دورا هی هم تمام کرد

نه نه

اما نمی کنم من تمامش نمی کنم بگذار راه تمام کننده باشد

بگذار راه تمام کننده باشد

                       




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:04 ق.ظ توسط : حامد نفس
یکشنبه 26 فروردین 1386
مرگ عشق

زمانی که با دستان خود تارو پود عشق از هم می گسستم

به فراموشی سپرده بودم

آری به فراموشی

فراموش کرده بودم در دولت عشق حکم ریا و دروغ مرگ است

مرگ عشق

و عشق......

ایا بازهم جایی در سرزمین عشق برایم هست ؟

 از اودور افتاده ام میدانم

                     

                      




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:04 ق.ظ توسط : حامد نفس
یکشنبه 26 فروردین 1386
اندیشه

ان هنگام که وداع گفتم در این اندیشه بودم که روزی اگر باز گشتی

چگونه پاسخ دهم تا برای همیشه بروی

اما نمی دانستم که ان روز تو نیز دران فکر بودی

اما امروز در این اندیشه ام که روز بازگشتت چی بر لب ارم تا همیشه مال من باشی

اما نمی دانم امروز تو در چه فکری؟

امید وارم تو نیز در فکر امروز ها باشی




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:04 ق.ظ توسط : حامد نفس
یکشنبه 26 فروردین 1386
عقربه

دیروز امروز فردا

روز ها می گذرند زمان نیز اینچنین

با چشم به هم زدنی عقربه ساعت عدد ۱۲ را نشانه رفته است

که نوید از امدن فردا دارد

روزگاریست که عقربه ساعت با سرعت می رود اما عقربه ی عشق در وجودم به خواب رفته است شاید خوابی زمستانی

شاید هم برای تمام فصل ها

یعنی بازهم می شود عقربه ی عشق ساعت 12 را نشان دهد؟
نمی دانم....




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 10:04 ق.ظ توسط : حامد نفس
یکشنبه 26 فروردین 1386
بارانی باید...

همه چیز اگر کمی تیره می نماید...

                        باز روشن می شود زود

            تنها فراموش مکن این حقیقتی است:

                        بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید

و لیموهای ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهایی در زحمت

            تا که از ما، انسان هایی تواناتر بسازد.

خورشید دوباره خواهد درخشید، زود

                                         خواهی دید.

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 09:04 ق.ظ توسط : حامد نفس
چهارشنبه 12 مهر 1385
دفترم

می خواهم امشب تو را نیز از دفترم خط بزنم

چه سود از ترانه ای که حقیقت پیش رویش نیست !

 

از سوختن بی صدا می ترسم

از شعر هایم نیز ! 

 

تو را خط می زنم

 تا آسمـــانی که دیگر نیست ........ 

 

افسوس که ثانیه های انتظــــار در پس لحظه های خالی 

به شمارش دردها می ماند ... پیوسته... بی پایان ...


تو را خط خواهم زد

و  باز تنهایی را خواهم ســوخــت ...  

 

پوسیدن در این زمین خاموش 

میان مردمانی دروغ  

با بوی تعفن ِ جاری در فضا

که پیوسته بی ذره ای  تقدیر و بلوغ  نفس میکشند...

زیر قابی از ماه

بی پروا عرق میکنند...

می نویسند از  عشــق ، امــــا  

افســـوس ...

 

فریاد ساده ای از دوست...

چیزی در من فرو می ریزد

لغزشی در دل

چشم هایی خیس

لمس مشتی بر دیوار

جای لبخندی بر دست

آه اگر بـــــــاران ببارد ... 

 
 

دیگر چیزی نمی شنوم........

صدای خورد شدنم گوشهایم را كر كرده

ساعتم سكته كرده 

 ساعت سراب است...

باید بخوابیم تا کسی بیدارمان کند 

تا بدانیم هر چه دیدیم همه خواب است

تقدیر بر این بود که بی صدا در میان رازهایمان بشکنیم ...

زخم های من اینبار 

در آیینه رخنه می کنند 

به وقت همیشه و هیچ ...

 

چیزی در من فرو می ریزد

شبیه همان صدای ویرانی که امروز اتفاق افتاد ...

امشب آنقدر تو نیستی

که به دیوار روبرو میگویم تو !

 

امروز روز طلوع خورشید است .........
 
پس چرا خورشید
از همیشه سردتر است  


سرد تر ...

خسته تر ... 

تنها تر ...

نشسته ام ، با جامه سپید عریانی

نقش امیدهای کاغذی بر خاک میکشم

به آسمـــان نمیرسد دستم

تا واژه های تاریک نیستی بر خاک بنشانم

و از فضای مبهم دیروز ، خاطرات ماسیده در گیج گاهم را آرام کنم 

دور میشوم ... دورتر از هرآنچه که فکرش را بکنی... 

آنجا که رؤیا خود نیمه تاریکی از خوشبختی ست ...




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:10 ق.ظ توسط : حامد نفس
چهارشنبه 12 مهر 1385
می آیی

 

 

می آیی ....

صدایت سر میخورد روی دلتنگـــی هایم 

از تو لــبریز میشوم ...

 

وقتی هستی ، شهر چقدر کوچک است

به اندازهء دو صندلی کنار هم ...

 

حضورت غلت می زند روی خستگی هایم 

از این روست که هنوز زنده ام ...

 

با تمام درد عبور کردیم 

دره های عمیق فاصله را

بی وجود گذرگاهی که بتواند مرا با تو پیوند دهد ...

پنـــــــاهم بده

تنــــها مرز آشنــــا

پنـــــــاهم بده ...

 

 حضورت با من است

امــــا 

چشمانم از هراس نبودنت میان دلتنـــــگی و بـــــــاران بی قرار است ... 

چقدر به بـــــــاران نزدیک میمانی

بر گونه های بی اختیار من ...

 

تو اینجایی .   .   .     .         .          .

و من با تمام سدها و دیوار ها 

باز ، دستانت را در دستانم حس میکنم ... 

 

با تــــو بودن....

با تو بــــودن...

همیشه با تو بودن ...             

ضربان قلب هایمان

بر سنگفرش کوچه های خیس  ...

چتر مشتـــرک 

زیر بــــــــاران  ...

بــــارانی که می بارد

اما

خیس نمی کند .........

  

امشب باز حضورت ، تن پوش عریانی غلیظ لحظه های من است

روی پوست تنهایی ام می نشینی

دلم آرام می گیرد  .... 

 

کـمـــک کن آن سوی شب روشن بماند

و من در صبحی نــــــو ، که آسمـــــــان سراسر زندگیست

برای تمام گنجشک های پشت بام

آب و دانه میریزم ...

چه فرق می کند کجای این فصل های تیره ایستاده ایم

یا کجای آن بی قـــــراری ها ...

باز هم پشت تمام این فاصلــــــه ها ترا شفـــــــاف می بینم

و صــــاف ...

یادت باشد

نفس همیشـــه هســت

برای از نـــــو زنــــده شدن .........




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:10 ق.ظ توسط : حامد نفس
چهارشنبه 12 مهر 1385
خورشید

 

پنجره را باز میكنم

در آغوش آسمـان فریاد میزنم

حضور آسمان گاهی چون بادی موافق در افكارم رخنه میكند 

و پریشانی موهایم را بهانه ای میشود ...

 

زوزه های دلواپس انتظار  

زیر بار سنگین قدم هایم  

ناتوانی خود را خش خش میكنند  

و تاریكی آرام  

از فراز كوهها فرود می آید ...

 

امشب از جنس فریادم 

از جنس نیـــاز ...

 

در دالان های تاریك تردید  

كورسوی كوچكی از امید اما 

هنــوز نفس نفس میزند ...

 

امشب همدوش تاریكی ام 

فریاد به هر چه تاریكی  

كه مرا این چنین سخت  

در آغوش گرفته است ...

 

فریاد به تو ای دل

تا باز مانی ز سوختن

و فریاد به تو ای چشم های من

كه هنوز و همیشه 

در این بغض دردناك غلت می خورید

 

فریاد به قفل این سكـــوت 

كه هنوز بسته است

 

و ای آسمـــان

فریاد به بادهایت 

كه اینگونه بر گونه های خورشیـــد 

سیلی می زنند 

 

و ای بادها 

فریاد به شما 

که به آفریننده تان بگویید

گناه خورشید چه بود 

كه اینگونه به شلاق كشیده شد؟ 

 

امشب خورشید در حسرت پــرواز بیدار است  

امشب خورشید 

گیسوانش را به باد خواهد داد

تا شاید شاخه درختی تكیه گاهش شود

و ترانه ای یابد از رهایی

تا نجات این چشم های ساكت خاموشی

كه هیچ گاه پلك نمی زنند ...

 

امشب خورشید تشنه نور است

و آسمــان روزی

در هراس گم شدن همیشه خورشید در برفها

خواهد ماند

روزی كه خورشید 

برای همیشه در انجماد مبهم برف ها گم میشود   

 

 

كاش تاریكی می گذاشت 

خورشید برای همیشه در آغوش آسمانش بماند 

 

گوش كن!   

چگونه می خندند ستاره ها در نبود خورشید !!!

 

امشب خورشید ، همدوش سحر 

تا هم آغوشی نور ، پــرواز خواهد كرد ...

 

گرچه برای پرواز 

آسمان تاریك است و دستان خورشید خسته

اما درون آسمان هنوز آتشی روشن است

كه امنیت رفته را باز می آورد

و ترانه ای به گوش میرسد 

كه از نخستین سكوت جهان می آید 

 

ظرف آبی باید برداشت

عكس آسمان و خورشید 

درون کاسهء آب هم بدون شك زیباست

 

و این تصویر 

شروع داستانی ست 

كه تا ابد ادامه می یابد

 

گرد تو میچرخد

و در من تمام میشود . . .




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:10 ق.ظ توسط : حامد نفس
چهارشنبه 12 مهر 1385
اعتراض

 

 

اعتــراض

به بودن  و  حضور نداشتن

 

اعتراض

به انتخاب دل و سكوت عقل

 

اعتراض

به دلواپسی های مكرر

 

به سرود آفرینش 

   كه تلخ ترین سرود است

 

اعتراض

به دم 

بدون بازدم

 

اعتراض

به بادبادكی كه دست نخورده می پوسد

 

اعتراض به من

بدون ما 

 

اعتراض

به نیـــاز 

 

به خواب های بی تعبیر 

 

به باد افسار گسیخته 

 

به آب گل شده 

 

به لب گشودن و حرف نزدن

 

اعتراض 

به فریــاد 

كه میسوزاند گلوی بی گناهم را

 

اعتراض

به هزاران اعتراض دیگر

 

روزنی بر نیم نگاه خستهء خورشید بگشای

 

ایستاده ام

آنجا كه مه می پیچد بر اندام آفتـاب

از اندوه و درد

و ذهن ساكت می شود

 

ره ا ی م   كن




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:10 ق.ظ توسط : حامد نفس
چهارشنبه 12 مهر 1385
فراموشت کرده اند

 

فراموشت كرده اند 

و سرگـــردان 

...

..

.

گونه هایت آرام داغ می شوند

نفس هایت به شماره می افتند 

 

كوتاه

 

ممتد

 

لرزان

 

از لابه لای شاخه های تنهایی

به آسمــــــــان نگاه میكنی 

 

به خورشیــــــد 

که با گام های لرزانش   

به سمت غروب شناور است  

 

قطره های بــــاران 

با ضرب های ناموزون

آرامش ساییدهء لحظه هایت را لمس میکنند 

 

 

یاد تمام آنچه كه بود

و دیگر نیست

پلك هایت را سنگین میكند  

 

 

به آسمــان نگاه میكنم

تا بدانم ستاره ها چگونه فرو می افتند

خاك می شوند

تا ببینم انسان ها چگونه خاطره میشوند

و خاطره ها 

چگونه فراموش

 

 

دستهای بیرحم انتظار 

برصورت پریده رنگ امید سنگ میكوبند

و من آرام از میان این هیاهوهای دیوانه وار 

آخرین خشكیده برگ خزان آرزوهایم را 

در آغوش میكشم 

 

میلرزم از درد

در انجماد مبهم بادهای ویرانی

چنان چون تلاطم متعفن كهنه زخمهای یأسی به چرك نشسته

كه گویی سال هاست

تیک تاک غلیظ انتظار رهایی را به دوش میکشد

 

اینك انگار سالهاست از دست داده ام

دیروز و امروز و لحظه هایم  را

 

اینك انگار قرن هاست

سنگینی این اشك های سیمانی

بر گونه های خسته ام چنگ میزند

 

اینك انگار 

من نیست 

تاریكی ست

سرماست

شب است  

و سكــوت

 

مهر عزیز 

هشیار باش

خورشید غروب خواهد كرد

در سوگ آخرین خشكیده برگ امید

خورشید خواهد خفت

میدانی ؟ 

...

..

.

 




لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 01:10 ق.ظ توسط : حامد نفس